تبليغاتX
عشق متعال

عشق متعال

 

سخنان بزرگان عرفان

مولا علي عليه السلام: همانا اين دل ها همانند بدن ها افسرده مى شوند ، پس براى شادابى دل ها ، سخنان زيباى حكمت آميز را بجوييد

سکوت

"بنام دوست"

در سكوت بيشتر از سخن حرف است حرف هايي كه نمي توان به ديگران گفت، چون ديگران نمي توانند درك كنند. اي كاش روزي برسد كه سكوت همه عالم را درك كنيم. 

ادگار ليماستر يكي از شاعران عارف آمريكايي است شعري دارد كه ميگويد:

"يك كودك خردسالي از يك سرباز سالخورده اي مي‌پرسد كه چه شد پاي خود را از دست دادي؟ سرباز پير را سكوت فرا مي‌گيرد و خاطرش پريشان مي‌شود زيرا نمي تواند ذهن خود را بر واقعه نبرد گتيز برگ متوقف كند. نمي تواند به او بگويد چه اتفاقي در آن جنگ افتاد. نمي تواند بگويد چطور پايش را از دست داد. نمي تواند بگويد چگونه او را به بيمارستان بردند به او گفتند بايد عمل بشود. بعد گفتند كه پا بايد قطع بشود. نمي تواند بگويد من گريه كردم التماسها كردم گفتم كه مثلاً اگر مي‌شود يك طور عملم كنيد كه پايم قطع نشود، كميسيون گرفتند بالاخره دو روز بعد از بيمارستان آمدم ديدم يك پا ندارم.

سرباز پير را سكوت فرا مي‌گيرد و خاطرش پريشان مي‌شود زيرا نمي تواند ذهن خود را بر واقعه نبرد گتيز برگ آنجا كه پايش را از دست داده متمركز كند. لذا با شوخ طبعي به خود مي‌آيد و مي‌گويد كه خرس آن را خورده."

خيلي حرفها كه ما مي‌زنيم "خرس خورده" است. يك چيزي از ما مي پرسند كه دل ما هزار مطلب در آن است. مي‌گويد بد نيستيم نفسي مي‌آيد و نفسي مي‌رود. يك چيزي مي‌گوييم. اين يعني خرس خورده ،‌ يعني نمي توانم به تو بگويم.

بدين سان سكوتي است در خيلي چيزها.

سكوت پدر پيري كه از ژرفاي هستي اقيانوس تجربيات بي پاياني عبور كرده حالا يك نوجوان با او بحث مي‌كند و پدر نمي تواند با او صحبت كند، نمي تواند به او بگويد كه رابطه تو با من چگونه است. من تو را خيلي دوست دارم. براي او توضيح مي‌دهد كه عزيز من وسط دريا نرو و فرزند خيال مي‌كند او دشمن است. نمي داند كه چقدر او را دوست دارد. نمي داند كه تمام بند بند وجودش مي‌لرزد كه فرزندش نكند غرق بشود و نمي تواند براي او توضيح دهد.

سكوت بيمار محتضري كه چشمش در اطراف اتاق مي‌گردد و دست شما را ناگهان فشار مي‌دهد و هيچ چيز نيز نمي تواند بگويد. مردم مي‌گويند مرده‌ها‌ چرا حرف نمي زنند. چه حرفي بزنند؟ تجربه آنقدر عميق است كه نمي شود گفت. تجربه عبور از اين عالم به عالم ديگر را مي‌تواند مگر بگويد؟ اگر او را در خواب هم ببينيد يك لبخندي به شما مي‌زند و هيچ نمي گويد. ممكن است يك رمزي بگويد خرس خورده‌اي به تو بگويد. اما مرده چه مي‌تواند بگويد از اين تجربه بزرگ.

 

من سكوت اختران آسمان دانم كه چيست

من سكوت عمق بحر بي كران دانم كه چيست

من سكوت دختر محجوب پر احساس را

در حضور مرد محبوب جوان دانم كه چيست

من سكوتي را كه تنها با نواي ساز چنگ

در ميان انجمن گردد بيان دانم كه چيست

هم سكوت جنگل خاموش را پيش از بهار

هم سكوت مرگبار مردگان دانم كه چيست

داستان ماه در بدر و هلال

ماجراي شمس را با اختران دانم كه چيست

اعتراضات ملائك آنچه گفتند آشكار

آنچه در خاطر نهان كردند، دانم كه چيست

آنچه حق آموخت آدم را ز اسماء جلال

آنچه آدم گفت بر فرّشتگان دانم كه چيست

سر آن خاك مبارك پي كه در طوفان نوح

 شد رهايي بخش نوح و نوحيان دانم كه چيست

 آنچه آتش را گلستان كرد بر جان خليل

وانچه گلشن را كند آتشفشان دانم كه چيست

يونس اندر بطن ماهي با خدا دانم چه گفت

رمز آن زندان بي نام و نشان دانم كه چيست

آنچه موسي از جبل بشنيد و بيهوش افتاد

آنچه او را برد اوج آسمان دانم كه چيست

عطسه آدم كه روح القدس در مريم دميد

غصه‌ ها‌تف ز عشق آن جوان دانم كه چيست

گفت محي الدين، حيوان شو اگر خواهي كمال

.مي نگويم هيچ و حشر مردمان دانم كه چيست

قصه نرگس كه شد مخمور چشم مست خويش

آنچه سوسن صبحدم بشنيد از مرغ سحر دانم كه چيست

آنچه را آموخت حافظ از خط زيباي يار

آنچه گفت از جوهر لعل بتان دانم كه چيست

هفت خطم، گر چه خطي مي‌نخوانم غير عشق

هفت خط زيبا، بر جمال شاهدان دانم كه چيست

گر چه طفلم در طريق عشق و ابجد خوان علم

مبدأ و پايان كار عارفان دانم كه چيست

طفل عشقا دعوي باطل مكن خاموش باش

من سكوت طفل عشق بي زبان دانم كه چيست

"استاد حسين محي الدين الهي قمشه اي"

2 نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387  توسط علی   |  

عشق متعال

"بنام خدا"

بعضي ها فكر مي كنند كه ما اگر عاشق پروردگارمان بخواهيم بشويم مي‌گويند آقا نه به چپ نگاه كن نه به راست به هيچ ديگري نبايد نظر كني.

اينطوري نيست اگر عاشق او شدي همه را بيشتر دوست داري.

خودش فرموده كه كار بكن براي اين بندگان من. اينها عيال من هستند. اينها را دلشان را خوش كن كار بكن ، ميوه بكار ،اختراع كن، اكتشاف كن. ببين مشكل اينها چه چيزي هست حل كن.

پس اگر انسان عاشق پروردگارش شد نبايد فكر كند از همه چيز محروم مي‌شود. از هيچ چيز محروم نمي شود اين نگراني را شيطان ايجاد ميكند. گول مي‌زند آدم را كه تو اسير فقر و درويشي ميشوي.

اين حرفها را گوش نكنيد شيطان بيخودي آدم را مي‌ترساند.

پس عشق واقعي و عشق متعال، عشق به كل است. عاشق كل است آن وقت تمام كائنات در آن عشق غرق هستند.

سعدي گفت مپندار سعدي كه راه وفا توان رفت جز در پي مصطفي

مصطفي در اينجا اعم است يعني آن برگزيدگان و اخصش نبي اكرم است. وقتي انسان دنبال انسانهايي كه برگزيده شدند رفت آن مي‌تواند راه عشق را به انسان نشان بدهد. انسان عاشق به هيچكس كينه ندارد درست است كه ممكن است با او مبارزه هم بكند ولي ديگر كينه از او ندارد.

 خيلي فرق است كه شما مثلا ابولهب را با او كينه داشته باشي يا نداشته باشي.

ابولهب نقشي در اين عالم دارد ما كاري نداريم به ما گفتندكه اينطوري نباش اگر كسي را هم ديدي بايد متوقفش كني. بايد مثل فرعون نباشي بايد جلوي فرعون بايستي، اما مبادا كه در دلت اين حاصل بشود كه اين چه كسي است كه آفريدي آن وقت آن عشق از بين مي‌رود، عشق صد در صد است.

هيچ كس را از دايره عشق بيرون نمي كند. انسان عاشق كه شد آن وقت تازه ديگران را مي شناسد. براي اينكه آدمي كه عاشق نيست عاشق خودش است و به خودش فكر مي‌كند.پس وقتي عاشق شدي به معرفت دست پيدا مي كني و در صحراي معرفت است كه انسان با تمام كائنات صلح مي‌كند و مي‌فهمد كه در پس هر پرده و در پس هر ذره درگاه است. اگر بگويند درگاه خدا كجاست ميگويد پشت همين ذره است.

در پس هر پرده درگاهي دگر

پس ز هر ذره به او راهي دگر

آن وقت مي‌فهمد كه تمام ذرات كائنات اشارتي و راهي و آيتي از او هستند

2 نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387  توسط علی   |  

تشیع

  

بنام خدا

 

در زمان صفويه يك مقام رسمي وزارتي بوجود آمد شخصيتي به اسم (وزير امور روضه خواني). اين وزير اولين تحفه هاي غرب را در قرن 16 و 17 به ايران سوغات آورد و اين اولين تماس فرهنگي ايران با غرب بود. اين وزير به اروپاي شرقي رفت كه در آن هنگام صفويه روابط بسيار نزديك و مرموزي با آنها داشت و در رابطه با مراسم ديني و تشريفات مذهبي آنجا تحقيق كرد، مطالعه كرد و بسياري از آن سنت ها و مراسم جمعي مذهبي و تظاهرات اجتماعي مسيحيت و برگزاري و نقل مصيبت هاي مسيح و حواريون و شهداي تاريخ مسيحيت و نيز علائم و شعائر و ابزارها و وسايل خاص اين مراسم و دكورهاي ويژه محافل ديني و كليسا را اقتباس كرد و همه را به ايران آورد و در اينجا به كمك روحانيون وابسته به رژيم صفوي آن فرم ها و رسوم را با تشيع و تاريخ تشيع و مصالح ملي و مذهبي ايران تطبيق دادند و به آن قالب هاي مسيحي اروپايي محتواي شيعي ايراني بخشيدند. به طوري كه ناگهان در ايران سمبل ها و مراسم و مظاهر كاملا تازه اي كه هرگز نه در ملت ايران سابقه داشت و نه در دين اسلام و نه در مذهب شيعي بوجود آمد مراسمي از نوع تعذيه گرداني، شبيه سازي ، نقش و علم و كتل سازي و پرده داري و زنجير زني و تيغ زني و موزيك و سنج زني و فرم خاص و جديد و تشريفاتي مصيبت خواني و نوحه سرايي جمعي كه همه شكلش اقتباس از مسيحيت است و هركس با آن آشناست به سادگي تشخيص مي دهد كه تقليد است.  نوحه هاي دسته جمعي درست ياد اور كورهاي كليسا است و پرده هاي سياه كه به شكل خاصي بر سر در تكيه ها و پايه ها و كتيبه ها آويخته مي شود بي كم و كاست از پرده هاي كليسا در مراسم تقليد شده است و نقش صورت ائمه و دشمنان و حوادث كربلا كه در ميان مردم نمايش داده مي شود پرتره سازي هاي مسيحي است. حتي اسلوب نقاشي ها همان است در حالي كه صورت سازي در مذهب مكروه است.

گاهي به قدري ناشيانه اين تقليد را كرده اند كه شكل صليب را هم كه در مراسم مذهبي مسيحي ها جلوي دسته ها مي برند، صفويه، بدون اينكه كمترين تغييري در آن بدهد به ايران آوردند و همين الان هم بدون توجه به شكل رمزي و مذهبي آن در مسيحيت جلوي دسته راه مي برند و همه مي بينند كه شاخصه نمايان هر دسته سينه زني، همين صليب جريده است و در عين حال در نظر هيجكس معلوم نيست كه براي چيست. و هيچكس از آنهايي كه آن را مي سازند و حمل مي كنند نمي دانند كه براي چه چنين مي كنند. اما با اينكه اين جريده در ميان ما هيچ مفهومي ندارد و كاري نمي كند همه شخصيت و عظمت و افتخار يك دسته به همان جريده اش وابسته است. دعواها سر جريده است. ارزش و اعتبار و شكوه و فداكاري و اندازه ايمان و شور ديني يك دسته به بزرگي و سنگيني و زيبايي و گراني جريده اش بستگي دارد.

 

تشيع علوي تشيع انقلاب كربلاست و تشيع صفوي تشيع فاجعه كربلا.

تشيع علوي تشيع شناخت است و محبت و تشيع صفوي تشيع جهل است و محبت.

 تشيع علوي تشيع رسم است و تشيع صفوي تشيع اسم.

تشيع علوي تشيع پيروي است و تشيع صفوي تشيع ستايش.

تشيع علوي تشيع انسانيت است و تشيع صفوي تشيع قوميت.

 

برگرفته از كتاب تشيع علوي و تشيع صفوي دكتر علي شريعتي

 

تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386  توسط علی   |  

سخنان گهربار

"بنام دوست"

 

 

"برگرفته از سخنان استاد حسين الهي قمشه اي"

 

اينان مگر ز رحمت محض آفريده اند

كارام جان و انـس دل و نور ديده اند

دلم مي‌خواهد كه ساعتها و ساعتها و ساعتها صحبت بكنيم. به دل هم راه پيدا كنيم. حرفهاي خوب بزنيم. از آينده شما من صحبت بكنم كه چقدر مي‌تواند درخشان باشد.

و بياييد عادت كنيم كه از عادتها بياييم بيرون. ما بيشتر كارهايمان را به صورت عادت انجام مي‌دهيم وقتي مي‌خواهيم يك كار را انجام دهيم مي‌گوييم بسم الله الرحمن الرحيم و بعد آن كار را انجام ميديم. وقتي مي خواهيم حرفي بزنيم ميگوييم بسم الله الرحمن الرحيم و بعد شروع به صحبت مي كنيم.  اين عادت است. بياييد من بعد هر وقت كلمه اي را گفتيم به معناي آن هم فكر بكنيم.

در مورد بسم الله فكر بكنيم كه هر وقت گفتيم بسم الله الرحمن الرحيم. يعني من كه مي‌خواهم اين كار را انجام دهم، يا اين حرف را بزنم، يا اين كتابي كه مي‌خواهم بنويسم، اين مسيري كه مي‌خواهم طي كنم با خواست آن پروردگار، پروردگاري كه هم رحمان و بخشنده است و هم مهربان است باشه. من اولاً به نام خودم نبايد كار بكنم. وقتي كه به نام خودم كار بكنم خوب شيطان هزار وسوسه مي‌كند. مي‌گويد كه بايد اين قسمتها به نفع خودت در آيد. آن قسمتش چنين بشود چنان بشود اما اگر به نام پروردگاري باشد كه آن رحمان و رحيم است آيا من كاري مي‌توانم بكنم غير از رحمت و بخشندگي و عطا ؟

آيا مي توانم به نام پروردگار بخشنده مهربان كار بد بكنم؟

حرف بد هم نمي‌توانم بزنم. ناسزا هم نمي‌توانم بگويم. نمي تونم بگم به نام خداوند بخشنده مهربان من اين ناسزاها را نثار يكي مي‌كنم.!!!!

در حالي كه خداوند فرموده كه شما هيچوقت ناسزايي بر زبان نياوريد حتي اگر نسبت به كافران باشد .

پس بياييم زبانمان را اول درست بكنيم چون زبان خيلي مهم است. من بعد هر كلمه اي خواستيم بگوييم اول به خدا فكر كنيم.

 مثلاً كلمه دوستت دارم. يعني اينكه تو را دوست دارم، تو نازنيني، تو خاطرت پيش من عزيز است. اگر تو يك كاري بخواهي من براي تو انجام مي‌دهم. بيخودي حرف زيادي نزنيم. رياكاري و  تظاهر هم نكنيم.

بسم الله يعني اين.

آمده ام كه سر نهم

عشق تو را به سر برم

هر كس كه سرش را گذاشت آنجا مي‌تواند عاشق شود.

سر يعني من، يعني فرعون.

اينكه مي‌گويند سرت را بگذار روي زمين و سجده كن يعني بگذار روي زمين و برندار. سجده سر سري نكن. الكي نگو سبحان ربي الاعلي ؟؟

سجده كه مي كني سرت را براي هميشه پايين بگذار. درسته در ظاهر مجبوري سرت را بلند كني چون چسبيده به گردنت. اما در باطن سر را ديگر بر نداريد. سرتان هميشه در پيشگاه اهديت، در پيشگاه پروردگارتان روي زمين باشد.

آمده ام كه سر نهم

عشق تو را به سر برم

گر تو بگويي ام كه ني ،

ني شكنم شكر برم

ممكن است ناز بكند. بگويد من قبول نمي‌كنم سرت را . بگويد چون سر آنقدر زياد است ما نيازي نداريم. آن استغناي خداست. ان الله غني عن العالمين. آن در واقع ناز خداوند است. ناز مي‌كند. ناز براي چه مي‌كند؟ ناز مي‌كند تا ببيند شخص چقدر خريدار است. ناز كه مي‌كنند يكسري كه مدعي هستند مي‌گذارند و مي‌روند. آمده بودند خانه بايزيد يا جنيد در زدند گفت كه هستيد شما ؟ گفتند ما از دوستان و ياران شما هستيم از آن بيرون شروع كرد به سنگ انداختن اينها شروع كردند به ناسزا گفتن آقا چرا اينگونه مي‌كني عجب مردي هستيد. در را باز كرد گفت اين دورغگويان شما اگر از دوستان من بوديد به يك ريزه سنگي از ميدان در نمي‌رفتيد . پس اگر گفتند كه نه!!!

يك سنگ انداختند سر راهتان. گفتند ني!!!

آن ني را بشكنيد از داخل آن شكر در بياوريد .

شكر قبول آن ناز است.

به مجنون گفتند كه شما چه كلمه اي را از همه بيشتر دوست داريد؟ گفت من از كلمه لا بيشتر خوشم مي‌آيد.

گفتند كه كلمه لا چيز قشنگي نيست. گفت من خوشم مي‌آيد.

گفتند آخر براي چه؟ گفت براي اولين باري كه به ليلي اظهار عشق كردم گفت "لا"  ولي منظورش بله بود اين است كه اين "لا" را خيلي دوست دارم. حالا اگر به ظاهر بهت ميگه "ني" ميگه "لا"  يعني بله .

بنابراين

گر تو بگويي ام كه ني

ني شكنم شكر برم

گر شكني دل مرا

دل بدهم به دل شكن

ور ز سرم كله بري

من ز ميان كمر برم

تمام اينها درس است. ميگه اگر اين كلاه مرا برداري، اين كلاه يعني منيت ما. اين كلاه را گذاشتند كه بزرگتر بشوند. در قديم اشراف و اعيان كلاهها رابزرگتر مي‌گذاشتند تا يك خورده قد و هيكلشان بزرگتر شود، هيبتشان بيشتر شود. آن كلاه را كه بر مي‌دارند كوچك مي‌شوند. بايد بگي كه اگر كلاه مرا از سرم برداري من كمر بندگي و زنار بندگي مي‌بندم و خدمت مي‌كنم.

آمده ام كه ره زنم

بر سر گنج شه زنم

بسم الله كليد گنج حكيم است. من آمده ام اينجا كه جواهرات بدزدم.

آمده ام كه زر برم

زر نبرم خبر برم

اگر زر نتوانستم كه ببرم لااقل خبرش را مي‌برم. مي‌روم مي‌گويم اينجا طلا و جواهرات است. مردم را خبر ميكنم كه اين قرآن پر از جواهرات است. ميرم ميگم كه اين سعدي پر از جواهرات است. اينها شاخه‌هاي آن كتاب آسماني است. اين مولانا پر از جواهرات است. فيه ما فيه را هر بار كه من مي‌خوانم اشك مرا در مي‌آورد. فكر مي‌كنم ما كجائيم و ملامت گر بيكار كجاست. گاهي فكر مي‌كنم آيا در دنيا كسي بوده كه به اين لطافت صحبت كرده باشد. به اين عمق به اين بينش رسيده باشد كه مولانا رسيده و به اين سادگي و قشنگي با آدم حرف بزند. چقدر زيباست اين فيه ما فيه. اين را بگذاريد بالاي سرتان. گنج است. هر شب يكي از اينها را زيب سينه عشق بكنيد. فيه ما فيه يعني در آن است هر آنچه كه در آن است. يعني تا نخواني نداني. تا نخوري نداني.

من مي‌خواهم شما را از جواهراتي كه داريد و مال همه شما هست با خبر كنم يك وقتي به بعضي از دانشجويان گفتم كه شما بياييد پيش من. اگر گفتم مگر ارث پدرتان را مي‌خواهيد. بگوييد بله ارث پدرم را مي‌خواهم از تو. براي اينكه ارث پدرم و نياكان من و بزرگان ما پيش شماست. بياييد به من بگيد كه ما خبر شديم كه ارث پدرمان اينجاست. بياييد ارث پدرتان را بگيريد. من هيچ دريغي ندارم كه وقتم را نثار شما كنم چون مال شماست.

آمده ام چو عقل و جان

از همه ديده‌ها نهان

تا پي عقل و ديدگان

مشعله نظر برم

در اين تاريكي اين عالم من آمده ام چراغ بياورم. چون چشم آدمها در اين تاريكي نمي‌بيند. صم بكم عمي فهم لا يعقلون ؟؟؟ در قر آن هست كه اينها دارند نگاه مي‌كنند ولي نمي‌بينند. خيلي از آدمها فقط نگاه مي‌كنند به عالم. نگاه مي‌كنند به درخت، به آدم، ولي نمي‌بينند. اگر مي‌ديدند هزار لطيفه براي آنها باز مي‌شد. هر آدمي كه پيش شما نشسته يك آيت الهي است. نگاه بكنيد به همديگر. اولاً به خودتان نگاه كنيد برويد جلوي آئينه بايستيد به خودتان نگاه كنيد. حظ ببريد يكي مي‌گفت اين اعتقاد و ايمان و يقين را از كجا به دست آورده ايد؟ گفتم از قيافه شما. شما خودتان را در آئينه نگاه بكنيد. ببينيد كه چطور شده كه از وسط خاك يك همچنين موجود بديع و شگفت انگيزي آمده بيرون. چراغ بگذاريد جلوي چشمتان هم خودتان را ببينيد هم اينكه ديگران را ببينيد.

اوست نشسته در نظر

من به كجا نظر كنم

هر كجا رويتان را مي‌كنيد آنجا چهره خداست.

اگر نميبيني پس كوري!! برويد چشم پيدا كنيد.

اين چه چشمي است كه نگاه مي‌كند به درخت و او را مي‌بيند.

به دريا بنگرم درياتو بينم

به صحرا بنگرم صحراتو بينم

اوست نشسته در نظر

من به كجا نظر كنم

اوست گرفته شهر دل

من به كجا سفر برم

در هوس خيال او

همچو خيال گشته ام

از سر رشك نام او

نام رخ قمر برم

شما كه دنبال كسي هستيد كه حرف هاي قشنگ ميزنه، مهربانه، هنرمنده ولي پيدا نميكنيد و ميگوييد نيست. چرا خودتان كوشش نميكنيد كه ده سال ديگر همان شخص باشيد. اگر شما همت كنيد و براي تعالي روحتان وقت صرف كنيد. شب به شب خودتان را محاكمه كنيد . چهل شبانه روز به خودتان نگاه بكنيد. فطرت خودتان را بشناسيد. كارهاي خودتان را نگاه بكنيد بگوييد اين كارت خوب است اين كارت خوب نيست. آن كارت كه خوب نيست نبايد فردا تكرار كني. امروز اين حرفها را به مادرت زدي خوب نيست. براي بعضيها قيافه گرفتي اين خوب نيست. وقت تلف كردي اين خوب نيست. عمرت را كه از سر راه نگرفته اي شب به شب از خودتان بپرسيد من 16 ساعت بيدار بودم چه كار كردم؟ اصلاً روي كاغذ بنويسيد. روز قيامت از بزرگترين و كوچكترين نعمتها مي‌پرسند. عمر چيز كمي نيست. معلوم نيست چقدر عمر مي‌كنيم. روز به روز حساب نكنيد كه تلف بشود. دقيقه به دقيقه حساب كنيد. بلكه ثانيه به ثانيه حساب كنيد. اگر شما با خودتان نشستيد هر شب و فكر كرديد كه خوب تو اين كارها را كه كردي خوب نبود، اين قيافه‌ها هم خوب نبود كه گرفتي، اين طرز راه رفتنت هم خوب نيست. برويد جلوي آئينه بايستيد ببينيد چگونه راه مي‌رويد ازكسي بپرسيد كه ببين من خوب راه مي‌روم؟ راه رفتنتان را درست بكنيد. از ادب هر چيزي را به دست آوريد. ادب نشستن، راه رفتن، ادب حرف زدن با مادر با غريبه با دوست با آشنا با تلفن مزاحم همه اين‌ها ادب دارد. هر كس عصباني بشود از يك تلفن مزاحم باز هنوزكامل نيست. بيشتر مردم به خاطر بدي ديگران عصباني مي‌شوند. هر وقت شما كار بد كرديد ناراحت شويد. ناراحتي اين است كه ديگر آن كار را نكنيد اگر كسي چهل روز مراقبت بكند، عهد بكند من مي‌خواهم خودم را خوب نگاه كنم و بپسندم. اينجا خود پسندي خوب است. بگويد من مي‌خواهم آنطوري كه خدا مي‌پسندد خودم را بپسندم. آن وقت بعد از چهل روز يواش يواش احساس مي‌كند كه بهتر شدم. چهل روز نشد، هنوز نقصان دارد يك چله ديگر. نظامي گفته كه من پنجاه چله نشسته ام بعد از پنجاه چله كه تا چهل سالگي گرفتم پنجاه چله نشسته بود.

بس كه سرم بر سر زانو نشست

تا سر اين رشته  بيآمد به دست

نه اينكه برود كنج غاري بنشيند. شب به شب خودتان را محاكمه كنيد. ببين آيا هيچ عملي كرده اي كه دل كسي شاد بشود؟ آيا يك كاري كردي كه به نفسه خالص براي خدا بوده باشد؟ يعني نفع شخصي نداشته باشد. فقط به خاطر خدا. براي ثواب هم نه!! فقط به خاطر دل آن آدم همه ما كار بد مي‌كنيم. نمي‌فهميم، اشتباه مي‌كنيم. اما ميشه تو اين چهل روز خوب بود .

هر زور از خودتان بپرسيد كه چه فهميدي؟  علمت چيست؟ سوادت چيست؟ اطلاعات تازه ات چيست؟ آيا رفتي دنبال يك عالمي؟ رفتي دنبال يك كتاب خوبي؟ اينها را بپرسيد ازخودتان.

كتاب خوبي هم تهيه بكنيد كتاب معمولي متوسط فايده اي ندارد!!!

كتابهاي متوسط براي آدمهاي متوسط، براي زندگي متوسط، براي زندگي روزمره، هيچ به درد نمي‌خورد. 99 درصد كتابهايي كه چاپ مي‌شود يك پول سياه نمي‌ارزد.

از خودتان سؤال بپرسيد لباسم چطوري باشد؟ راه رفتنم چطوري باشد؟ زيبايي را خارج نكنيد. چون خداوند جميل است. گفتند كه يك كسي مي‌گفت خدايا يه نظري به ما بكن. گفتند با كدام قيافه؟ گفتش كه يك نظري به ما كند تا قيافه پيدا كنم. يعني بالاخره يك نظري به ما بكند. شما اگر كه خودتان را آراسته كنيد. صاحب جمال كنيد. حتما بهتون نظر ميكند.

اي عروس هنر از بخت شكايت منما

حجله حسن بياراي كه داماد آمد

شما منتظر داماد نشويد. شما جمال خودتان، كمال خودتان، ظاهرتان و باطنتان را آراسته كنيد به همه آنچيزهايي كه مي‌دانيد خوب است.

مثل آدميزاد بنشينيد. آدم نبايد طوري بنشيند كه مثل فرعون باشد. حتي المقدور ادب اقتضاء مي‌كند كه آدم طوري بنشيند كه تواضع را نشان بدهد. يك خورده جمع و جور تر مي‌نشيند. كوچكتر مي‌نشنيد. دستش را دراز نمي‌كند. فقط در يك حالت است كه آدم هي بزرگ مي‌شود. آن كي است؟ هنگامي كه شاد است. شادي موجب اتساع است. شادي از جنس وجود است. وجودش گسترده مي‌شود. هي شاد مي‌شود. اگر هم دست و پا تكان مي‌دهد و مي‌رقصد براي اينكه از وجودش دارد سر مي‌زند. از شادي در پوست نمي‌گنجد. مي‌خواهد بپرد بيرون. چون آنقدر بزرگ شده. شادي آدم را بزرگ مي‌كند. البته شادي حقيقي. نه هر شادي. شاديهاي تقلبي فايده نداره چون بعدش غم است. اگر بعد از شادي ديدي كه دوباره غمگين شدي بدون اون شادي حقيقي نبوده.

يكي از كارهاي ديگري كه حتما بايد انجام بديد اينه كه براي سه تا زبان برنامه ريزي كنيد. يكي اينكه زبان را از صاحبان، از زبانهاي فاخر، از زبان سعدي، مولانا، از بزرگان عالم زبان را ياد بگيريد. از نظامي ياد بگيريد. آنها زبانشان خيلي فرهيخته است الان فارسي، زبان ياجوج و ماجوج شده است.

يك چيزهايي در اين روزنامه‌ها مي‌نويسند كه من كه سي سال ادبيات خواندم متوجه نميشوم. يك لغتهايي جعل مي‌كنند. در صورتي كه ما لغت ساده داريم و خيلي ساده مي‌توانيم حرف بزنيم. لازم نيست كه كلمات سنگين به كار ببريم مگر در علوم كه ضرورت دارد. از زبان بزرگان ياد بگيريد. مصاحبت آنها هم زبان را خوب مي‌كند، هم  اخلاق خوب مي‌شود. شما از فردا مثلا آزمايش كنيد كه من اصلاً اين كلمات را به كار نمي‌برم به همان اندازه خوب مي‌شويد. اگر كلمه اي خوب نيست بگوييد كه من اصلاً اين را به كار نمي‌برم. كلماتي كه انسان خوش ندارد بشنود آن كلمات را به كار نمي‌برم. ببينيد چقدر خلقتان بهتر مي‌شود. شادي تان بيشتر مي‌شود. زبان خيلي مهم است. آنهايي كه زبانشان لا ابالي است راه رفتنشان نيز لا ابالي است. لك لك مي‌كند پاشنه كفشش را مي‌كشد سر زبانش هم نصفش را تلفظ مي‌كند نصفش را تلفظ نمي‌كند. زبان زيبا و دوست داشتني بايد داشته باشيد. قشنگ حرف بزنيد. كلمات را درست ادا بكنيد. سعي كنيد زيبا صحبت كنيد. زبان فارسي را خوب ياد بگيرد. دوم زبان عربي را به اندازه اي كه بفهميد و با فرهنگ اسلامي آشنا بشويد. با قرآن آشنا بشويد. يك سال اگر عربي بخوانيد به گنج مي‌رسيد. واقعاً به گنج مي‌رسيد. حيف است كه آدم عربي نداند آدم حظ مي‌كند كه زبان عربي ياد بگيرد. من يكي از منابع لذتم هر وقت كسر بياورم كه غر غر بكنم كه لذت نبردي با خودت، قرآن را باز مي‌كنم و مي‌گويم حالا هر چه دلت مي‌خواهد لذت ببر. انسان حظ مي‌كند از اين تركيبات و از اين موسيقي و از اين زيبايي كه در ظاهرش و در باطنش هست. سوم ربان انگليسي. زياد مشكل نيست فكر نكنيد حالا سه تا زبان ياد گرفتن خيلي مشكله. بعضي‌ها 15 زبان بلد اند. من خودم شرمنده ام وقتي مي‌روم خارج، بعضي از دوستان هستند كه در كنفرانس آلماني صحبت مي‌كرد، با يكي تركي صحبت مي‌كرد، با يكي ديگر فرانسوي صحبت مي‌كرد، با آن يكي انگليسي صحبت مي‌كند. سخنراني را به فرانسه ارائه مي‌دهد آدم مبهوت مي‌شود. آقاي پريگراهام از دوستان ما آنقدر زبان مي‌داند كه آدم حيرت مي‌كند.

يك دوستي داريم در لندن هر شعري از مثنوي خواندم بقيه‌اش را بلد بود. هر شعري را از گلشن راز شبستري خواندم دنباله اش را مي‌خواند. پس شما هم همت كنيد. شما هم مبهوت كنيد آنها را. ما بايد سرآمد بشويم در دنيا. هر ايراني كه رفته خارج در ان مدرسه اي كه رفته اگر نفر اول نشده دوم شده.

بهترين ارتوپد انگليس در تمام انگليس يكي از دوستان ما است. بهترين متخصص كامپيوتر يك ايراني است در آمريكا.

شما وقتتان را بيهوده تلف نكنيد و زبان انگليسي و زبان عربي و زبان فارسي را ياد بگيرد آن هم خوب خوب خوب. دائماً كتاب دستتان باشد. من خودم بيست سال از خانه بيرون نيامده ام مگر اينكه يك كتاب دستم بوده. هنوز هم در جيبهايم كتاب مي‌گذارم هيچ وقت بدون كتاب نبايد بيرون رفت. مثلاً در ترافيك يا جايي كه احساس مي‌كنيد وقتتان دارد به بطالت مي‌گذرد كتاب بخوانيد. هر شب چهار و پنج شعر هم انتخاب بكنيد و ياد بگيريد. سر سال مي‌شود 2000 بيت شعر. سر ده سال مي‌شود 20000 بيت شعر. بيست هزار بيت شعر يعني ادبيات، يعني اخلاق، يعني قرآن، يعني دين، هزار چيز ياد مي‌گيريد. اين سعدي را بخوانيد. ببينيد چه خبر است.

من كارهايي كه به شما مي‌گويم خودم نيز انجام مي‌دهم. هنوز چله مي‌نشينم و با خودم مي‌گويم اين كارت خوب نبود. بالاخره آدم خلاص نمي‌شود اما هي كمتر مي‌شود هي بهتر مي‌شود. هر وقت ديديد كه شاد و خرم شديد. بدانيد خوب شده ايد ولي اگر ديديد غصه داريد، بدانيد هنوز خوب نشده ايد. چون غصه يعني گناه، يعني بدي، يعني اشتباه، يعني جهالت.

2 نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386  توسط علی   |  

عذرخواه

"بنام دوست"

خداوندا من به درگاه تو عذر مي آورم،  از ستم ديده اي كه در حضور من به او ستم شد، پس او را ياري نكردم.

از نيكي اي كه به من شد، پس شكر آنرا بجا نياوردم.

از بدكرداري، كه از من عذر خواهي كرد، پس عذر او را نپذيرفتم.

از نيازمندي كه از من درخواست كرد، پس او را بر خود برتري ندادم.

از حق حقدار مومني كه بر من لازم گردانده بودي، پس آن را به تمامي ادا نكردم.

از عيب مومني كه براي من آشكار شد، پس آنرا نپوشاندم.

از هر گناهي كه برايم پيش آمد پس از آن دوري نكردم.

اي خداي من، از آنها و نظاير آنها از تو عذر مي خواهم، عذر خواهي از روي پشيماني، كه از مانند آنها مرا در آينده ام، پند دهنده باشي.

پس بر محمد و خاندانش درود فرست و پشيماني ام را از لغزشهايي كه به آن دچار شدم، و عزمم را بر ترك بدي هايي كه برايم پيش آيد، توبه اي قرارده كه دوستي تو را نسبت به من لازم گرداند. اي دوستدار توبه كنندگان.

"از دعاهاي صحيفه سجاديه"

 

دوستان عزيز برنامه زير براي گوشي هايي كه از فرمت "جاوا" پشتيباني ميكنند تهيه گرديده است و دوستان ميتوانند در اوقات فراغت خود با گوشي موبايل، زندگي نامه استاد فرزانه شيخ رجبعلي خياط را بصورت كتاب مطالعه نمايند. برنامه فوق را از طیق لینک زیر دانلود نموده و پس ازخارج كردن از زيپ و دريافت فايل اصلي  بر روي گوشي خود نصب نماييد. خواهشمند است نظرات خود را دراين خصوص نيز مطرح فرماييد.

برنامه کتاب شیخ رجبعلی

2 نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386  توسط علی   |  

شراب

"بنام دوست"

 

 

گداي ميكده ام ليك وقت مستي بين

كه ناز بر فلك و حكم بر ستاره كنم

 

اين حقيقت بسم الله است كه از هر شرابي گيراتر است و نظامي حقيقت اين معني را اشاره كرده كه:

نظامي جام وصل آنگه كني نوش

كه بر يادش كني خود را فراموش

 

معني بسم الله اينه ! يعني بنام او. نه بنام خودم.

در قرآن انواع شرابها هست.  شراب بسم الله اولينشه. مولانا خورده بوده. گرم، پر از نشاط،  پر از نورانيت. نه از اين شرابها كه بيخودي دلشون رو مردم خوش ميكنن. ميگن بزن روشن شي. اونايي كه سي سال، چهل سال از اين شرابها خوردن هيچ روشن شدند؟ چه روشنايي؟ عين تاريكي  آقا. در غم و غصه فرو رفته.

آيا كسي اومده بگه من غم عالم را با اين از دلم  بيرون كردم؟ چون داروي اونا اين نيست. يه شراب ديگه است. اشتباه گرفتن. اين شراب شيطانيه. شيطان كارش دروغه .

شما ميخواين غصه عالم را از بين ببرين؟

شراب احتياج دارين؟

البته كه بايد شراب بخورين!!  اما اين شراب نيست.

شرابي خور كه در كوثر نباشد.

 

به ماه روزه جهودانه مي مخور تو به شب

بيا به بزم محـــــّـــــــمــــد مدام نوش مدام

 

خاصه آن باده كه از مي نبي است

نه ميي كه مستي آن يك شبيســـت

شرابي بخور كه مستيش دائمي باشه نه اينكه مستيش از بين بره و بعد هزار مكافات و دردسر پيدا كني.

شرابا طهورا هست:

طهورا چيست صافي گشتن از خويش

اين يه شرابي است كه اگر فقط بوش به مشام آدم بخوره غوغا به پا ميكنه. همين رنگ ظاهريش آدما رو مست كرده حتي اونايي كه وارد معنا نشدن.

 

يكي از بوي دُردش ناقل آمد

يكي از نيم جرعه عاقل آمـد

 

يكي از جرعه اي گرديده صادق

يكي از يك صراحي گشته عاشق

 

يكي ديگر فرو برده به يـــــــكبار

مي و خمخانه و ساقي و ميخوار

 

كشيده جمله و مانده دهن باز

زهــــي دريا  دل رند سرافراز

 

شرابهاي بسياري هست كه هر كدام چنان مستي ايجاد ميكند كه:

سرو دستار نداند كه كدام اندازد.

 

يكي از آنها شراب جاودانگي است:

به ما گفته بودند كه شما رو يه موجودي بنام مرگ مياد ميخوره. ما هم چقدر ترسيده بوديم، نگران بوديم، هنوزهم خيلي ها نگرانند. يه رسولي اومد فرمود نه، كي همچين چيزي گفته؟

هر نَفسي مرگ را ميچشه، مرگ نيست كه شما رو ميخوره. شما اصلا نمي گنجيد در دهان مرگ. مرگ تجربه ايست از تجربيات شما، وقتي اينو فهميدي و از شراب جاودانگي خوردي. وقتي فهميدي كه فنا نداري. ديگه ترسي نداري، بنابراين اين شراب چقدر قيمت داره؟

تا كي آدم مست ميشه؟ تا هميشه.

 

ديگري شراب انس و دوستي است:

 ما تنهاييم در اين عالم. هيچ كس با شما نيست. پدر و مادر و زن و فرزند و... همه ميذارن ميرن. چهار روز با شما هستند. تازه همون زماني هم كه با شما هستند در وجود خودشون هستند. هيچكس نمي تونه وارد وجود شما بشه. شما تك و تنها هستيد در اين عالم. اونوقت يك نفر مي آد ميگه " و هو معكم اين ما كنتم: او با شماست"

 اين شراب معيت و حضور كه آدم هيچ وقت تنها نيست آدم رو مست ميكنه چون معيت او غير از معيت خلق است. معيت او چنان است كه از ما به ما نزديكتره.

 

يكي ديگر شراب زيبايي است:

 شراب زيبايي از همه شراب ها قوي تره. وقتي زليخا زنان مصر را دعوت كرد و كارد و ترنج را داد دستشون و ناگهان به يوسف گفت از پشت پرده بيا بيرون،  وقتي دستشون رو بريدن بايد بالا خره يه آه ميگفتن!!  اصلا غافل بودن از بريدن دستشون.

"چون زليخا ملامت زنان مصري را درباره خود شنيد به دنبال آنها فرستاد و از آنها دعوت كرد و مجلسي بياراست و به احترام هر يك بالش و تكيه گاهي بگسترد و به دست هر يك كاردي و ترنجي داد و به يوسف گفت كه به مجلس اين زنان دراي. چون زنان مصري يوسف را ديدند بس بزرگش يافتند و دستهاي خود به جاي ترنج بريدند و گفتند حاش الله كه اين پسر نه آدمي است بلكه فرشته بزرگ حسن و زيبايي است" يوسف آيه 30

 

زيبايي ميتونه آنچنان آدم رو مست بكنه كه تمام غم هاي عالم رو فراموش كنه، به قول سعدي:

جمله غم هاي جهان هيچ اثـــــــر مينكند

در من از بس كه به ديدار عزيزت شادم

 

اما غافل اون آدمهايي كه فكر ميكنن شراب انگوري مي تونه دردي از دردهاشون دوا بكنه. بر عكس، دردي هم به دردهاشون اضافه ميكنه به قول شكسپير:

"عجبا كه مردمان دشمني را از پنجره دهان به خانه خود راه ميدهند تا گوهر عقل آنها را بدزدد و شگفتا از ما كه با شادي و دست افشاني  ورود خود را به عالم حيواني چشن مي گيريم"

 

" برگرفته از سخنان دكتر حسين الهي قمشه اي "

 

 

 

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386  توسط علی   |  

اشرف مخلوقات

"بنام دوست"

 

ما انسانها همگي بر اين باوريم كه اشرف مخلوقاتيم ولي خيلي از ما درك و فهم واقعي از بودن خودمان را نداريم. زيرا از ديگر مراتب موجودات آگاه نيستيم. لذا بر آن شدم تا مطلب اين بار را به اين بحث اختصاص دهم و در اين راه از اخلاق ناصري ابوجعفر خواجه نصيرالدين طوسى ياري گرفته ام.

 

نفس يا روح به اشتراك لغوى شامل سه معناى مختلف است:

1- نفس نباتى كه آثار آن در انواع حيوانات و انسانها و نباتات ظاهر مى گردد.
2- -نفس حيوانى كه فقط در حيوانات و انسانها تصرّف دارد.
3- نفس انسانى كه فقط مخصوص انسانهاست كه از ديگر حيوانات متمايز هستند.

 

در جهاني كه ما زندگي ميكنيم اجسام، گياهان، حيوانات و انسانها وجود دارند.

كه هر كدام از آنها داراي رتبه و مقامي هستند .


1- اجسام و مرتبه آنها:

 

اجسام از آن جهت كه جسم هستند در رتبه با يكديگر مساوى مى باشند و بر يكديگر امتياز و فضيلتى ندارند. ولى اختلاف رتبه و فضيلت از آنجا شروع مى شود كه اين عناصر با يكديگر تركيب شوند. مثلاً هر جمادى كه ماده آن صورتهاى بيشترى را بپذيرد از ديگر جمادات ارزشمندتر است تا به جايى مى رسد كه قادر بر قبول نفس نباتى ميگردد. يعني از جسم بودن شرافت گياه بودن را پيدا ميكند. پس وقتى كه داراى اين نفس گرديد، چند خاصيت از قبيل تغذيه و رشد و نموّ و جذب و دفع پيدا مى كند كه البته اينها نيز متفاوت خواهند بود.

 

2- گياهان و مرتبه آنها:

گياهان مراتبي دارند. بعضي از گياهان به افق جمادات نزديكترند. بعضي بدون احتياج به بذر و كاشتن بلكه فقط به مجرد آميخته شدن عناصر و طلوع آفتاب و وزش باد مى رويند و عمر درازى نمى كنند و زود پژمرده مى شوند. بعضي داراى بذرند و چند روز زندگي مي كنند. بعضي همانند درختان عمري طولاني دارند برخي بدون ميوه هستند و برخي ميوه دار. و ميدانيم كه در بيشتر درختان توليد مثل فقط در همان درخت است اما برخى از آنها كه شريفترند نوع مذكّر آنها از نوع مؤنث آنها متمايز است همانند درخت خرما كه داراى چند ويژگى مهم همانند حيوانات است. در تركيب درخت خرما جزئى وجود دارد كه به منزله قلب حيوانات مى باشد و باعث روييدن شاخه مى گردد همچنين در عمل لقاح و جفتگيرى شبيه به حيوانات است و بوى گرده آن مشابه بوى نطفه جانوران مى باشد برخى از كشاورزان مطلب عجيب و شگفت انگيزى نقل مى كنند كه برخى از درختان خرما به يك درخت مخصوصى تمايل پيدا ميكنند و از هيچ درخت ديگر گرده گيرى و لقاح نمى كنند و اين ويژگى بسيار شبيه به عشق حيوانى است  و تشابه بين درخت خرما و حيوانات فراوان است و فقط يك فرق وجود دارد و آن اينكه نمى تواند به منظور طلب غذا مانند ساير حيوانات روى زمين راه برود و اين مقام نهايت كمال نباتى و آغاز اتصال به افق حيوانى است كه با فراتر رفتن از آن داراى مراتب حيوانى مى گردد.

 

3- حيوانات و مراتب آنها:

 آغاز مرحله حيوانى همان اتصال به پايان خطّ نباتى است و در آغاز آن مرحله حيواناتى قرار دارند كه مانند گياه متولد مى شوند ولى از اختلاط و توليد مثل و حفظ نوع خويش عاجزند. مثل كرمهاى خاكى و برخى از حشرات و جانداران فصلى كه شرافت آنها بر نباتات آن است كه قدرت بر حركت ارادى دارند و داراى احساس مى باشند تا غذا و آنچه را كه سازگار با وجود آنهاست به سوى خود جذب كنند.
بعد حيواناتي كه نيروى غضب در آنها وجود دارد تا به وسيله آن از آسيب مخالفان خود دور مانده و برحذر باشند و آن نيرو در آنان متفاوت است و ابزار آن نيز بر حسب توان آنها فراهم گرديده است . اگر قدرت آنها زياد باشد آن ابزار به منزله سلاح آنهاست كه برخى مثل نيزه اند همانند شاخ و برخى مثل كارد و خنجرند همانند دندان و چنگال و برخى مثل تبر و چماق هستند همانند سُم و مانند آن و امّا آن حيواناتى كه قدرت كمترى دارند به ابزار ديگرى مسلّح هستند مثل گريختن و حيله كردن همانند آهو و روباه و وقتى كه با ديده دقت بنگريم مى بينيم كه در هر حيوانى هرچه كه نياز بوده براى آن مهيّا شده به گونه اى كه موجب اعجاب خردمندان و اعتراف به حكمت و قدرت خداوند سبحان گشته است  و اختلاف مراتب بين حيوانات خيلى بيشتر از اختلاف مراتب بين نباتات است و با ارزش ترين نوع حيوان آن است كه هوش و ادراك آن به اندازه اى است كه قابل تعليم و تاديب باشد و كمالى را كه در ذات آن نيست پيدا كند مثل اسب و باز شكارى و هر چه اين استعداد در آن حيوان بيشتر باشد ارجحيّت و ارزش بيشترى دارد تا به حيواناتى مى رسيم كه فقط با ديدن يك حركت ، به سرعت فرا مى گيرند ومثل آن حركت را انجام مى دهند اين مرحله ، نهايت مرتبه حيوانى و آغاز مرتبه انسانى است كه متاسفانه برخى از انسانها تقريبا شبيه به اين حيوانات بوده و در همين افق پايانى خط حيوانى و نقطه آغازين خط انسانى بسر مى برند.


4-انسان و مراتب او:

از آغاز مرحله حيوانى تا پايان آن هر چقدر كه تفاوت مشاهده مى شود مقتضاى طبيعت آن نوع حيوان است كه موجب اين اختلاف مرتبه گرديده است ، ولى از اين مرحله به بعد بر اساس فكر و انديشه افراد انسانى مراتب و درجات انسانى متفاوت مى شوند. پس هركس كه نيروهاى بيشترى داشته و ابزار بهترى را براى رهايى از نقص و نيل به كمال بكار بندد از شرافت بيشترى برخوردار است ، مرحله پايين اين درجات متعلق به كسانى است كه به وسيله عقل و قوه حدس، صنايع ارزشمند و حرفه هاى دقيق و ابزار لطيف را به دست مى آورند و درجه بالاتر از اين مخصوص ‍ كسانى است كه با عقل و انديشه فراوان در علوم و معارف و كسب فضايل مى كوشند و درجه بالاتر متعلق به كسانى است كه با وحى و الهام و بدون وساطت اجسام ، احكام و معارف و حقايق را از مقربان حضرت حق دريافت نموده و به تكميل خلق و تنظيم معاش و معاد مردم پرداخته و باعث راحت و سعادت مردم در هر عصر و نسل و هر زمان و مكانى مى باشند. واين مرتبه بالاترين مرتبه نوع انسانى است.

تفاوت بين انسانها از تفاوت بين حيوانات و نباتات بيشتر است . وقتى كه انسان به مرحله آخر رسيد به عالم اشرف و مراتب ملائكه مقدس و عقول و نفوس ‍ مجرّد نايل گشته تا به مقام وحدت برسد كه آنجا خط دايره وجود به هم مى رسد مانند خط دايره كه از يك نقطه آغاز شده تا دوباره به همان نقطه برسد. پس ‍ واسطه ها برخيزند و ترتب و تضادّ بگريزند و مبداء و معاد يكى شوند و جز حق مطلق چيزى نماند.


پس انسان بايد بداند كه از نظر فطرت ميان دو مرتبه اعلى عليين و اسفل السافلين قرار دارد و مى تواند با اراده خويش به سمت بالا و يا با طبيعت خود به سمت پايين برود. زيرا هم از نظر ظاهرى و هم از نظر باطنى مثل ساير حيوانات است كه نيازهاى وى تامين شده است. يعنى همانطور كه خداوند كمال هر يك از آنها را به طور طبيعى و غريزى در خود آنها قرار داده ، كمال انسانى را نيز به فكر و انديشه و عقل و اراده او محوّل فرموده وكليد سعادت و كمال و شقاوت و سقوط را به دست خود او سپرده تا از مرتبه اى به مرتبه اى و از افقى به افق ديگر حركت كتد تا جايى كه نور الهى بر آن بتابد و از مقربان حضرت حق گردد، ولى اگر در همان مرحله اصلى متوقف گردد، طبيعت او را به سمت سقوط ميكشاند و شوق فاسد و ميل تباه مثل شهوات پست كه در طبع منحرفان و بيماران اخلاقى قرار دارد به آن افزوده شده تا روز به روز و لحظه به لحظه به انحطاط بيشتر رسيده مانند سنگى كه از بالا به پايين سرازير گرديده در كمترين مدّت به درّه هلاكت سقوط پيدا مى كند.


هر موجودى خواه شريف و ارزشمند و خواه پست و بى ارزش ، داراى ويژگى است كه هيچ موجود ديگرى با او در آن ويژگى شريك نيست و تعيّن و تحقق ماهيّت آن موجود مستلزم تحقق آن ويژگى است هرچند كه ممكن است كه كارهاى ديگرى انجام بدهد كه برخى از موجودات ديگر نيز آن كارها را بتوانند انجام دهند مثلاً شمشير تيز و برّان است و اسب مطيع و راهوار است كه چيز ديگرى با اين دو همسان نيست گرچه شمشير با تيشه در تراشيدن و اسب با الاغ در بار كشيدن اشتراك دارند.
 
كمال هر موجودى در آن است كه ويژگى خود را به نحو كامل به ثبوت و ظهور برساند چنانكه نقص آن موجود در عدم اظهار آن ويژگى به طور كامل است. مثلاً شمشير هرقدر كه برّانتر و اسب هر اندازه كه راهوارتر باشد به كمال نزديكتر است ولى اگر شمشير كُند باشد به جاى قطعه اى آهن به كار مى رود و اگر اسب نافرمانى كند بر او پالانى گذارده وبه جاى الاغى مورد باركشى قرار مى گيرد. انسان نيز داراى ويژگى است كه از ساير موجودات متمايز مى باشد ولى داراى افعال و نيروهايى است كه از حيوانات و نباتات و معادن و اجسام نيز ساخته است . تنها ويژگى انسان كه هيچ موجود ديگر با او شريك نيست قوه ناطقه است و منظور از نطق سخن گفتن بالفعل نيست بلكه مراد از نطق ، قوه ادراك معقولات وقدرت بر تشخيص بين زشت و زيبا و پسنديده و ناپسند و تصرّف از روى فكر و انديشه مى باشد و به واسطه اين قدرت است كه افعال انسانى به خير و شرّ و حَسَن و قبيح تقسيم ميشود و خود آن انسان به سعادتمند و شقاوتمند موصوف مى گردد، در حالى كه هرگز حيوانات و نباتات به چنين اوصافى توصيف نمى گردند. پس هركس كه نيروى نطق را چنانكه بايد و شايد به كار بسته و با اراده و تلاش به فضيلتى كه براى او در نظر گرفته اند روى بياورد، خيّر و سعيد گشته واگر اهمال و سستى كند و يا به جانب مخالف فضيلت حركت كند شرير و شقى مى گردد. اگر مقتضيات حيوانى بر او غالب گردد و همّت خود را مصروف در تامين آنها بنمايد يعنى در تحصيل لذات و شهوات جسمانى از قبيل شهوت جنسى و شكم پرورى كه نتيجه غلبه قوه شهوى است و يا در انتقامگيرى و غلبه بر ديگران كه ثمره استيلاى قوه غضبى است ، همت بگمارد از مرتبه انسانى دور گشته و به مرتبه چارپايان يا پست تر از آن سقوط مى كند زيرا اگر فكر كند درمى يابد كه تكيه روى اين مسائل  رذيله نقصان محض است و حيوانات ديگر در اين مورد به مراتب گوى سبقت را از وى ربوده اند، و همان داستان شمشير و آهن و اسب و الاغ است. همچنانكه مشهود است كه سگ در خوردن و خوك در شهوترانى و شير در اعمال قدرت و بسيارى ديگر از حيوانات هوايى و دريايى از انسان در اينگونه مسائل كاملتر و قادرترند. پس چگونه عقل اجازه به تلاش در مسيرى مى دهد كه اگر نهايت كوشش را در شكم پروري بنمايد به سگى نرسد و اگر نهايت شهوت را بكار برد با خوكى برابرى نكند و از كمترين درّنده اى عقب بماند.

 

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386  توسط علی   |